تبليغاتX
دل نمک
دل نمک
 
       

پروژه

دیدی هی یک کاری رو انجام میدی بعد با خوشحال واسه یکی تعریف میکنی٬ بعد از تعریفاتی که ازت میکنن٬ دوباره ازت میپرسند که خوب از اون یکی کارت چه خبر؟؟؟ فعلا من و جیگر افتادیم توی سلسله مراتب یک سری پروژه های گنده گنده که هر چه قدر میدویم دنبالشون تمامی نداره و هر کدوم رو که تقریبا به سر انجام میرسونیم٬ یکی پیدا میشه از دور و بر که بهمون ضد حال میزنه و پروژه نیمه تمام دیگه مون و بهمون خاطر نشان میکنه٬ کارمون شده هر شب که یک لیست بلند بالا واسه فردا صبح مینویسیم و کارهای اداری و غیر ادرای رو بین هم تقسیم میکنیم تا بتونیم این لیست بلند بالا رو به سرانجام برسانیم... خوب ویزای من هم درست شد٬ شاید بگم از جمله سورپرایزهای شیرین زندگی ام بود که خواب آلود حدود ۱۰ روز پیش Email  رو که باز کردم دیدم کهApproval اومده که بله ٬ مراجعه کنید واسه ویزاتون٬ اصلا نه باورش میکردم نه انتظارش رو میکشیدم٬ شاید تا سه ماه دیگه ولی خوب خدا خواست و ۱۶ روزه ویزا صادر شد٬ یعنی از زمان apply تا گرفتنش ۱۶ روز بود...حالا که خبر خوشحالی رو به اطرافیان میدم میگن خوب ماشین خریدید؟؟؟ کی پس میخرین٬ بعد یادت می آد که هی!!! بایست دنبال ماشین برم٬ کلاس رانندگی ام رو به سر انجام برسونم٬ به فروشنده های ماشین سر بزنم و....

از حوادث جالب دیگه این بود که یک هفته پیشNeedle Stick شدم اونهم موقعی که مریضم FNHR به ترانسفیوژن خون داشت و بایست حدود ۵ لوله آزمایش رو پر میکردم و میفرستادم آزمایشگاه و موضوع مرگ و زندگی و این حرفها بودجیگر اون موقع به دادم رسید و سوند مریض رو گذاشت و من با انگشت پیچانده شده در دستمال الکلی پریدم اورژانس و یک ربعی نشستم تا صدایم کردند داخل و کلی ورق و فرم پر کردم و خون دادم و هی سوال جواب دادم و از اونطرف هم هی از بخش بهم زنگ میزدند که نترس مریض دو روز پیش خونش در چشم یک نرس پاشیده شده و آزمایشهایش همه منفی هست و بعد هم هی رجیسترارم زنگ میزد که مریض چی شد و خلاصه اوضاعی بود....ما هم خودمان خون دادیم و مریض هم قبول نکرد که برای هپاتیتها و AIDS دوباره خون بده و این لزوما به این معنا هست که من ۲ بار دیگه یعنی ۶ هفته و۶ ماه دیگه بایست دوباره خون بدم٬ منی که تازه به خاطر ویزا تمام آزمایشها رو کامل داده بودم٬ خلاصه دردسر بزرگی پیدا شد!!!!ولی خوب روز دوشنبه آزمایشها رو خودم چک کردم و منتظر تلفن ID Department نشستم و دیدم همه چیز منفی هست٬ تا سری دوم آزمایشات....

بخشمون داره یک عددCoffe Machine میخره و هر کس که قبول کرده یک قسمت از خرج این کار رو بده بهش کلید میدهند که به این coffee machine دسترسی داشته باشه٬ ما هم قبول کردیم ولی امروز یکی از نرسها غرغر میکرد که یعنی چی میخوان واسش کلید بگذارن٬ خیلی کار زشتی هست و پیف پیف!!! من که فکر نمیکنم اسن پروژه کلید گذاری با موفقیت انجام بشه و بعد یک مدتی همه چی از آب و تاب میافته و در این Coffee machine  به روی همه باز میشه و همه مستفیض(؟) میشند.... این است نتیجه شرکت در یک کار گروهی بخشی!!!!

از تویوتا Crolla یک مدلش( اسمش رو یادم رفته) بسیار خوشمان آمده و بسیار بهمان برات شده که رنگ قرمزش را بخریم و هنوز در حال وسوسه جیگر میباشیم٬ چون بسیار شنیع و زننده هست که یک خانم دکتر یک عدد ماشین با رنگ جیغ داشته باشد!!! و چون احتمالا ماشین مشترک خواهد بود٬ آقا زیر بار نخواهد رفت٬ ولی ما هم از رو نخواهیم رفت!!!

بخش ارتوپدی

فکر کنم یک مقدارکی اضافه وزن پیدا کردم٬ بعد از سفر نیوزلند٬ از بخش داخلی پر از استرس که خلاص شدم٬ اومدم توی بخش ارتوپدی٬ راند صبحگاهی ساعت هفت صبح انجام میشه٬ و من خواب آلود با سه تا رجیسترار راند میکنیم٬  این سه نفراز زیر پتو با چراغ خاموش به زانوهای مریض دست میزنند و Order  میدن٬ بعد هم ٬ همگی با هم قهوه میخوریم و اونها میرن اتاق عمل و من میمونم و بخش...۱-۲ ساعت کارهای روزمره بخش رو که انجام میدم٬ میام کتابخانه و شروع میکنم به خوندن٬ فکر کنم امتحان آخر به زودی نزدیک باشه٬ امیدوارم این دفعه دیگه پوزیشن رو بهمون بدن٬ دیگه خسته شدم٬ سال دیگه بایست رشته ای که میخوام رو انتخاب کنم٬ در همین مورد وقت ملاقات با دکتر هماتولوژیست دارم که رییس آموزش هست٬ همین طور به رفتن به درمانگاه نورولوژی ادامه میدم٬ دیشب که عکسهای نیوزلند و بعد از اون رو به ایران فرستادم٬ دیگه غرغری از اونور خط نشنیدم که چقدر لاغر هستی و این حرفها٬ فکر کنم خوب وزن گرفتم٬ از این موضوع خوشحالم٬ در ضمن از سلامتی جسمی هم مطمین شدم البته با خرج کردن ۳۰۰ دلار ناقابل و دیدن GP....

داشتم میگفتم که بعد از اتمام کارهای بخش میدوم کتابخانه و شروع میکنم به خواندن٬ هر موقع هم کاری داشتن٬ خوب پیج میشم٬ اصلا هم حوصله اتاق عمل رو ندارم٬ فقط یکبار پام رو گذاشتم که مثلا دست شستن به روش استرالیایی رو یاد بگیرم٬ اینجا واقعا از لحاظ وسایل کمک آموزشی و لوازم جانبی عالی هستند٬ مثلا سه مدل مختلف دستکش با ضخامتهای مختلف هست ٬ با یک مدلی که بیولوژیک بهش میگن٬ که سر عمل اگر دستکش رویی پاره شد٬ دستکش زیری که از همین مدل بیولوژیک هست٬ شروع میکنه به صورت دایره وار سبز شدن که یک سوراخ خیلی ریز رو به صورت یک دایره خیلی بزرگ سبز نشون میده و ریسک عفونت با مایعات بدن رو خیلی کم میکنه٬ بعد هم که دایما به ما آموزش میدن٬ آنقدر BLS و CPR و MET Call رو واسمون تکرار کردند و روی ماکت انجام دادن که دیگه نصفه شب هم بلند بشیم میتونیم BSL  رو انجام بدیم٬ بعد هم دایما ازت میپرسن راضی هستی٬ مشکلی نداری؟؟؟ بهت خوش میگذره٬ از کارت خوشت میآد؟؟؟ بعد هم که کافیه بگی٬ مثللا میشه فلان کار مثل گچ گیری یا آتل رو من انجام بدم؟؟؟ انقدر قضیه رو پیگیری میکنند و اونقدر باهات میان و آموزش میدن که مطمین بشن کاری رو که میخواهی بلد شدی!!! مثلا امروز فلو ارتوپدی نگذاشت رجیسترارهای من آتل مریض رو ببندند٬ با اینکه من خودم گچ گیری و آتل رو توی یک سانتر ارتوپدی توی تهران یاد گرفته بودم٬ بالای سر من ایستاددند تا من آتل مریض رو گرفتم و بعد رفتند٬ فکر کم٬ چهار نفری اسیتاده بودند که من آتل بگیرم و بهم مثلا آموزش بدن٬ نرسهایی اینجا هست که مخصوص بخش ارتوپدی هستند و از کارهای فیزیو تا  گچگیری مریض و بررسی شرایط خانه و اندازه گیری فاصله کف حمام و توالت و شرایط صندلی و تخت مریض با اونها هست٬ امروز بهش گفتم که من تا بحال فایبر گلاس گچ نگرفتم٬ یک پای مریض رو خودش انجام داد٬ چون من مشغول مرخص کردن یک مریض بودم٬ تا بعد از ظهر صبر کرد و بعد پای دیگه مریض رو به من سپرد و خودش ایستاد و نگاه کرد تا من گچ گیری رو تمام کردم٬ حالا جالبی قضیه اینه که جناب جیگر خان٬ آنقدر در این بخش بسیار در خشیده که همه به من میگن ازش یاد بگیر مثل اون درس بخون!!!! و من احساس درس نخوانی و نابلدی میکنم٬... راستی برای اولین بار با دامن توی بیمارستان رفتم٬ همه با تعجب نگاه میکردند و میگفتن چی شده که یکهو Dress Up کردی؟؟؟ خوب از من که همیشه با شلوار جین همه جا پدیدار میشم یکمقدار عجیب بود٬ ولی خوشم اومد٬ بازهم از این کارها میکنم٬ با اینکه خیلی سرد هست و به غایت پاهایم یخ میزنند تا به بیمارستان برسم و لی برای اونهم تدبیری اندیشیده ام که آنهم گرفتن گواهینامه میباشد... یعنی بالاخره پاخ غول رو شکستیم و دیروز اولین جلسه رانندگی امان را رفتیم٬ البته با داشتن سابقه بیشتر از ۵ سال رانندگی در موطن عزیز٬ اینجا نمیخواستیم استرس امتحان دیگری رو به خودمون وارد کنیم و رفتیم معلم بگیریم و از روش بی استرس و پولکی گواهینامه رو استاد کنیم....

سفرنامه

از نیوزلند برگشتیم٬ اولین مسافرتمون بعد از استرالیا بود که با هم به خارج از کشور انجام میشد٬ بسیار بسیار بهمون خوش گذشت٬ من اصولا وقتی هم مسافرت میرم زیاد اهل بیرون رفتن و گشتن نیستم مگر اینکه موضوغ خرید درکار باشه٬ که اون موقع پایه همه چیز هستم٬ ولی اینبار ۵ روز رو تقسیم کردم و  روز اول رو کارهای اداری رو انجام دادیم٬ روز دوم خرید سوغاتی: مورد توجه همه: کت چرمی گوسفند: ۱۵۰۰ تا ۲۵۰۰ دلار بود٬ شناسنامه دار با امضا سازنده٬ یک عدد پولیور اصل پوست گوسفندی و حیوانی که بهش میگنPOSSUM از ۱۵۰ تا ۴۰۰ دلار قیمت داشت٬ یک عدد کلاه و شال پشم گوسفند و همین حیوان که نام بردم که اونجا به عنوان Pest  حساب میشد برای همین شکارش میکردند٬ ۱۱۰ دلار بود. ولی خوراکی ها ارزانتر از استرالیا بود و کلا فکر کنم که زندگی ارزانتر بود٬ روز سوم هم با کشتی روی Pacific Ocean رفتیم و به دنبال نهنگ و دلفین ها٬ حدود ۴ ساعت تمام روی عرشه بودیم و بنده هم Sea Sickness ام عود کرد و خیلی بهم خوش نگذشت مضاف به اینکه هیچی هم ندیدیم ولی جیگر که حسابی کیف کرده بود از سفر دریاییش٬ بعد هم دوباره واسمون بلیط صادر کردند که برگردیم چشممون به جمال نهنگها و دلفین ها باز بشه٬ روز بعد یک تور یکروزه گرفتیم و رفتیم به شهر کوچیکی به نام Rotorua که محل توریستی نیوزلند بود سر راه Tour Leader واسمون از جاذبه های نیوزلند میگفت ولی من خواب بودم تا رسیدیم به جایی که محل فیلم برداری Lord Of the rings  و دهکده که Hobbitton ها رو توش کشف کرده بودند٬ بعد هم یک قهوه مشتی و Doughnut به رگ زدیم و رفتیم به سمت همون دهکده توریستی٬ اول بهمون یک برچسب دادند که نشان میداد ماتوریست هستیم و بعد نقشه دهکده و بعد خودت مثل یک توریست واقعی میرفتی دنبال چیزهایی که دوست داشتی٬ این دهکده به خاطر Thermal Activity بسیار مشهور بود و هر لحظه اگر زمین رو میکندی نمیدونستی که برات چه اتفاقی میافته٬ چون زیر خاک پر از چشمه های گاز سولفور بود و هوای این دهکده هم بوی سولفور میداد٬ بعد یک سری چشمه هایی بودند به اسمGeysers که در اثر جمع شدن سولفور هر ۱۵ دقیقه یکبار مثل آتشفشان منفجر میشدند و آب و کاز خارج میشد٬ زمین پر از رنگ زرد سولفور بود٬ یک سری چشمه هایی هم بودند به اسمMud Pools که قلپ قلپ مثل یک زودپز ازشون گل میزد بیرون٬ همه اینها با طبیعت زیبای نیوزلند و جنگلهای بکر و زمینهای سبز که گوسفندها مثل دونه های برف توش پخش بودند بهت انرژی و طراوت میدادند٬ بعد هم کنسرت مردمان بومی با مراسم معارفه با آنها انجام شد٬ مردمان بومی  نیوزلندMaori نامیده میشوند٬ و بعد هم به دریاچه هایی که در اثر انفجارهای آتشفشانی ایحاد شده بود رفتیم و کلی بافت طبیعی و حیوانات بومی نیوزلند منجمله گوزن ٬ گوسفند٬ حیوانی به اسمEmula که مثل شترمرغ بود و KIWI  رو دیدیم٬ یک دریاچه بود به اسم دریاچه سبز که جزو دریاچه های نفرین شده بود٬ سرتاسر اون رو درخت کاشته بودند که کسی بهش نزدیک نشه٬ میگفتند در روزهای قبل از آخرین آتشفشان٬ پزشک قبیله این آتشفشان رو پیشبینی کرده بوده و یک قایق رو با سرنشینانی رو این دریاچه دیده که صورتشون ٬ مثل سگ بوده٬ که این توی فرهنگ Maori به معنای مرگ هست٬ کسی به حرف این شخص گوش نداده و همه با هم به علت فوران این آتشفشان کشته شده اند٬ و هیچ کس هم به نجات این پزشک قبیله نرفته٬ چون فکر میکردند روحش را شیطان تسخیر کرده و بعد چند نفر از اروپایی ها به کمک این شخص رفته اند که البته این فرد دیگه آنقدر مریض بوده که بعد ار اون توی بیمارستان از دنیا میره٬ بعد هم ناهارمان رو به سبک Maori خوردیم و به چشمه های Rainbow Springs  رفتیم و کلی Trouts  دیدیم٬ اینجا هم بهمون دو عدد دستگاه MP3 Player  دادند و نقشه که برای هر ایستگاه توضیح کافی رو در مورد بافت حیوانی و گیاهی ناحیه یا چشمه های پرورش ماهی میداد.بعد هم دوبار مراسم قهوه انجام شد و با Tour Leader برگشتیم به اکلند٬ بدی قسمت مسافرت فقط هتل بود که من اصلا از تمیزی اش راضی نبودم ٬ و خوبی اش این بود که کلی بر اطلاعاتمان در مورد نیوزلند اضافه شد٬ که خوب به کوتاهی سفر می ارزید. دیگه حالا اگر کسی رو با شکل و شمایل جزایر ببینم میشناسم یا کسی که از  Maori هاباشه٬ جالبی این هست که وقتی چیزی رو میدانی٬ انگار چشمانت هم در کشف این دانسته ات باز میشه و یک بارقه از اطلاعاتت توی ذهنت روشن میشه٬ میگی: آهان این همونه که میدونم ها٬ حالا دیدمش...

اینهم عکسها

فردا میرم سر کار و بعد هم خلاص٬ یک هفته تعطیلم٬ اول میرم به شهر قدیمی و به دوستان قدیمی یک سر میزنم٬ شاید هم یک سر به کیم زدم و بعد هم پرواز به انور آبها... فعلا وحشتناک خروسک شده ام و اصلا صدایم در نمیاد٬ توی این وضعیت هم خیلی اصرار دارم که آواز بخوانم٬ مثلا امروز واسه ملکه انگلیس٬ آهنگ تولد مبارک رو توی توالت زمزمه میکردم که مثلا خوش صدا تر بشم خوب امروز تعطیلی تولد خانم است٬ شاید هم شب رفتم مراسم آتش بازی٬ همسایه روبرویی خانه٬ یک گله ۲۰ تایی کانگرو هست٬ فکر میکنم ٬ شبها تا نزدیک خانه به هوای غذا پیداشون میشه٬ یکی از دوستان میگفت که دولت برنامه ریزی کرده که چون این موجودات٬  دشمن طبیعی ندارند و تعدادشون خیلی زیاد شده به خصوص توی شهر٬ آنها را به روش مخصوص شکار میکنند و میکشند و این طوری جمعیتشون رو  کنترل میکنن٬ توی گله همسایه ما که من یک بچه توی کیسه و یک بچه که با بقیه میجهه٬ تاحالا تشخیص دادم٬ حدود هفته قبل  که با دوستان داشتیم میرفتیم خرید از مغازه گوشت فروشی٬ پشت چراغ قرمز ایستاده بودیم که یکهو یک عددشون٬ بینگ بینگ بینگ پرید وسط چها راه و بدون اینکه به علایم رانندگی توجه بکنه یا اصلا چپ راست یا برعکسش رو نگاه کنه٬ پرید تا اونور چها راه!!!! تا یک ساعت اسباب خنده ما بود!!!! بایست اعتراف کنم که من با طبیعت اینجا بیشتر از همه چیز حال میکنم٬ حیواناتش رو خیلی دوست دارم....

این هم همسایه ما٬ میبینید قشنگ پشت ساختمان هستند...

این هم یک عکس دیگه...

این هم موشهای من که دوست ۵ ساله ام از دیسنی لند آمریکا برایم آورده

این هم نمایی از کارتهای بیماران بیمارستان که برای بخش فرستاده شده٬ اینجا از چک جواب آزمایش تا مرخص کردن مریض با کامپیوتر هست..

این هم گل لاله من...

عطسه

یعنی الان که اینجا نشستم ٬ یک گلو دردی دارم خوشکلاز صبح تا به جال هم هی راه رفتم و توی دهان مریضهام عطسه وسرفه کردم نیست که تیممون خیلی تیم کار درستی بود ٬ و روزی یک تلفات مرگ و میر نمیدادیم٬ خودم هم در امور مرگ و میر و پخش این ویروس آنفولانزا کمک میکنم از رشته نورولوژی خیلی خوشم اومده٬ با Consultant عزیزم صحبت کردم و روزهای دوشنبه و چهارشنبه میرم درمانگاه٬ البته بخش رو به طرز فجیعی میپیچانم٬ پیجرم رو به مایا اینترتم تحویل میدم و میگم اگر خبری شد من رو پیج کن٬ بعد هم میرم کلی مریض پارکینسونی و CVA  میبینم٬ خوچحال٬ یک عدد دمانس پیک دیدم٬ یک عدد سندرم POEMS که با پلی نوروپاتی آمده بود ٬ یکی هم اومده بود کهCVA  داشت و اومده بود که اجازه Driving license بگیره٬ که از نوع Limited گرفت٬ که یعنی فقط در محدوده منزلش میتونه رانندگی کنه٬ اونهم بایست خانمش پیشش بشینه و براش تابلوها رو معنی کنه٬ خیلی جالب بود که میتونست بخونه ولی نمیتونست خوب تفسیر کنه٬ از رشته نورولوژی خوشم اومده چون خیلی مشکوکه و هیچ کس دیگه ای نمیتونه واست نظر بده و خودت هستی و خودت و مریضهات....

 یک دوربین دیژیتال خریدم ٬ مشت٬ Canon SI 80 ٬ صبحها راه میافتم جلوی خانه٬ توی بیشه ها٬ عکس کانگروها رو میگیرم٬ راستی دارم میرم نیوزلند واسه کار اداری٬ از انطرف هم قراره با جیگر بریم اسکی و آبگرم.... خلاصه یک هفته تعطیلی رو عشق است....

خسته نباشید

توی اتاقک سرد داخل بیمارستان نشسته ام٬ پیجر به کمر٬ ناهار نخورده و شام هم که هیچی٬ منتظرم که زودتر زنگ ساعت ۱۰ به صدا در بابید و من از بیمارستان به سمت خانه فرار کنم٬ دارم لحظه به لحظه واسه خوابیدن برنامه ریزی میکنم٬ رفتم خانه٬ بعد از سر زدن به توالت٬ اول از شر لنزهام راحت میشم و بعد هم میخزم توی لباس خواب  Tigger ایم و سرم رو فرو میکنم زیر بالشتم٬ موبایلم رو هم خاموش میکنم و سعی میکنم که فردا صبح ساعت ۵ چشمهای را باز نکنم٬ امروز یکی از سخترین روزهام بود٬  انترن خوب و عزیزم MRI مریض را به بیمارستان مادر فرستاده بود ولی برای مریض انجامش نداده بودند !!! بسیار متعجب سعی فراوان در انجام دادن MRI  کردیم  و انترنم هم کلی گریه کرد نظر به اینکه  Registrar  همیشه در صحنه ام هم امروز مریض بود٬ خودم همه کار ها رو بدوش گرفتم و با دو عدد  Consultant  برای گرفتن امضا و راه انداختن کار مریض سر کله زدم٬ بایست اذعان کنم که سیستم رادیولوژی ایران خیلی پیشرفته تر از اینجاست ٬ توی شهر به این بزرگی در یک مملکت به اصطلاح پیشرفته جهان اولی دو مرکز MRI بیشتر وجود نداره که یکیش هم خصوصی هست٬ خلاصه بعد از کلی فکس بازی و امضا گرفتن از نورولوژیست محبوبم٬ گفتند که نمیشه امروز بشه٬ چون ساعت ۳:۳۰ بعد از ظهره و ما داریم میریم Week End . ماهم این مریض را تا هفته بعد بیخیال شدیم٬ البته۸ به دکتر Mccoll عزیز قبلش خبر دادم٬ بعد هم که یک عددIDC را برای یک فروند خانم فربه بایست میگذاشتیم که کتفمان از این عملیات بسیار درد امد٬ از بس چربی سنگین بلند کردیم و بعد یک دوز Genta Stat و آمپی را به مریض بستیم و خوچحال از این عملیات امدیم بیرون٬ بعد هم گفتند که مریض Empyma ایمان را میخواهند زیر Guide sono ٬ توراکوسنتز کنند٬ ماهم خوشحال شدیم و کلی برای Registrar مان خبر بردیم و کلی آفرین شنیدیم که توانستیم مریض را به رادیولوزیست بیاندازیم که توراکوسنتز کنند٬ بعد هم معلوم شد که Empyema بسیار Locolated تشریف میدارند و نتوانستند آنرا توراکوسنتز کنند٬ بعد هم دوباره خبر دادند که تنگی نفس مریضمان بدتر شده است٬ ماهم نبولایزر را شروع کرده و فروزماید را تزریق کرده و دعا کرده که مریضمان بهتر شود٬ انگارکی که جواب داد و ما بازهم خوشحال شدیم...انترنمتن که طفلک کلی پس افتاده بود ماهم که نقش بزرکتر را برایش بازی میکردیم ٬ کلی دلداریش دادیم که پیش اومده دیگه!!! خلاصه امروز ما یک عدد رزیدنت بودیم در پیرهن یک  Registrar ٬  ولی خداییش من که به نظرم نمیامد که Registrar بلا گرفته مسلمانمان مریض باشد٬ بیشتر فکر میکنیم که امروز صبح و شیفت After hours را به خاطر شرکت در نماز جمعه پیچانده است!!! ( این مورد کاملا جدی است) چون همین جناب از جیگرکاملا جدی پرسیده است که ما برای نماز جمعه کجا میرویم و با چهره بهت زده جیگر برخورده کرده!!!! به حق چیزهای ندیده و نشنیده٬ الان هم که after hours ما میباشد٬ و گفته ایم که پیجمان نکنند که خستگی در بکنیم!!!!

گل

فکر کن که از بیمارستان زنگ میزنی به جیگرت میبینی که تازه داره میره خرید٬ بهش میگی که تو که از ساعت ۵ از بیمارستان زده بودی بیرون٬ الان که ساعت ۶:۳۰ چرا تازه داری میری خرید؟؟؟ جواب میشنوی رفته خوش بگذرونه! تا اینجاش مساله ای نیست که تو بایست تا ۱۰ شب توی بیمارستان باشی و مریض ببینی٬ تازه یادت میافته که لیست خوراکی های لازمه رو یادت رفته بدی به جیگرت٬ شروع میکنی به ناله و فغان از کار زیادت و اینکه صبح هول هولکی لیست رو نوشتی ولی یادت رفته که تحویل بدی ٬ از بس که اینجا کار داری  همه چیز یادت میره از apply  کردن برای visa جدیدت تا خرید آخر هفته ات٬ با بدخلقی میگی که واست list خرید رو SMS میکنم...٬ جیگرت برمیگرده و بهت میگه که٬ خوب پس من بایست برات لاله قرمز بخرم؟؟؟ و تو ۳۰ ثانیه سکوت میکنی و یادت میافته که سر پرستار بخشتون که به رابطه بین تو و جیگرت پی برده به زور از زیر زبونت کشیده که چه نوع گلی رو دوست داری و بهت گفته بوده که میخواد از طرف تو به Pagerجیگرت page بزنه که واست امشب Red Tulips بخره!!!! میخندی به همه بدخلقی های طی روزت و دلت قنچ میره واسه دیدن جیگرت و بغل کردنش و تشکر ازش و اینکه بایست بگی این Page  از طرف تو نبوده و از طرف C&C بخش بوده که میخواسته سر به سر هردوتون بگذاره!!!!!

 

LIFE IS A...

خیلی وقتها موقع طبابت یادمون میره که اون کسی که اونور زیر چند تا ملاحفه سفید خوابیده صرف نظر از اسم و رتبه و مرتبه و رنگ پوست یک آدمی بوده مثل خودمون با تمام امید و آرزوهای کوچیک بزرگ یک بشر!! در حال انجام یک تست به اسم MMSE روی یک خانم ۸۲ ساله ای بودم که وقتی به این سوال رسیدم که ازش خواستم که یک جمله رو واسم بنویسه٬  جواب بسیار زیبایی رو دریافت کردم: LIFE IS A PATH WAY COVERED WITH SNOW٬ بایست اعتراف کنم که دنبال جمله ای بودم در حد بابا نان داد ... یک لحظه با این جمله رفتم توی فکر که شاید که وقتی گوشی آبی آسمانی رو هر روز صبح میاندازم روی دوشم یادم میره که الان با یک موجود بشری طرف هستم٬ نه یک انسان تعریف شده در خطوط کتابهای مرجع پزشکی....

در بحش داخلی هفته ای ۳-۴ روز On call هستیم و هر دفعه حدود ۱۰ تا ۱۵ تا بیمار رو admit میکنیم و هر روز ۴ عدد رو دستکم مرخص خانه٬ هفته ای هم بین۱۱۰ تا ۱۱۴ ساعت کار میکنیم٬ برای همین اصلا تعجب ندارد که حدود ساعت ۱۱ شب خانه امان را جارو میکشیم و Mop میکنیم و میسابیم که مبادا امروز که از بنگاه واسه بررسی ماهیانه به خانه امان سر میکشند در برابر آنها و البته کسانی که سفارشمان را کرده اند سر افکنده بشویم..

از بس که اینجا مریض Pulmonary Emboli  دیدیم دیگه خسته شدیم٬ همه با سچوریشن پایین و Chest pain...از انواع سرطانها که: Small cell Carcinoma ریه٬ squamous cell carcinoma کلون٬ bladder Carcinoma٬ سلولیت٬ DVT ٬ پنومونی تیپیک و آتیپیک٬ پسودو ممبرانوس کولیتیس٬ میترال استنوزیس با AF و ترمبوز٬ Glandular fever ٬ SIADH ٬ RTA type 4 ٬ .... خلاصه که در این چهار هفته نصف ترم شاید به اندازه سه ماه اینترنیمان مریضهای مختلف دیده ایم و بحث کرده ایم٬ حتی سلیاک هم بله...Mid term assessment هم شده ایم و از registrar  خود بسیار ممنونیم که در هنگام پرسیدن Cosultant  در مورد ما کلی از ما تعریف کردند و ما هم نمره خیلی خوبی در زمینه Knowledge , Procedual skills , emergenccy skills  گرفتیم و در بقیه موارد هم در همان حدی بودیم که ازمان انتظار داشنتد و در آخر هم Good progress  زمینه کارنامه امان شد....

زمستان

هوا بس ناجوانمردانه در اینجا سرد شده هست٬ توی خونه جدید نه اینترتنی هست نه تلفنی٬ واسه همین ماجرا امروز ساعت ۶ بعد از ظهر بعد ار اینکه حسابی برای فیلم میم مثل مادر آبغوره گرفتم و به ریش جناب به اصطلاح پدر صلوات فریتادم٬ پناه اوردم به کتابخانه و شروع کردم به وبلاگ خوانی٬ جیگر امروز هم کشیک هست و از طرفی برای اون هم شام پختم و آوردم...زندگی با بود و نبودش در اینجا برای ما جریان داره٬ بیمارستان بالاخره تصمیم خودش رو گرفت و قرار شده که برای ویزای ما اقدامات اساسی رو انجام بده٬ احتمالا این ماه یک مسافرت به خارج از استرالیا هم خواهیم داشت.. فردا روز تعطیل هر دوی ما هست و قرار شده که یک عددBig Break Fast  اساسی رو در منزل صرف کنیم٬ جای همه خالی با Pancake  و بستنی و شکلات و توت فرنگی٬ عصر هنگام هم که مهمان داریم ٬ برای همین بنده زاده از صبح مشغول عملیات کزت بازی بودم و به حد وفور خانه را سابانده ام٬ یک بسته گل رز گلبهی رو هم خریده ام و روی میز چهار نفره خانه گذاشته ام٬ اصلا باورم نمیشه که خانه خودم هستم٬ بی هیچ مزاحمت و سختی٬ هر روز هرچی دلم بخواهد و در هر ساعتی درست میکنم و هر فیلم و هر شبکه ای که دوست داشته باشم رو نگاه میکنم و اصلا باکم نیست که با لباس جور یا ناجور و کفش روفرشی ام در خانه میگردم و قهوه ام رو به جای سر میز صبحانه٬ روی میز تلویزیون میگذارم و مینوشم و سگی در چهار قدمی من واق نمیزند و از ترس آب دهانش خودم رو توی میز صبحانه مچاله نمیکنمدوباره مبخواهم مشغول فعالیت برای شغل سال آینده ام بشوم ٬ بیبنم که چه در نظر آید....

Clexane

ساعت کاری ایندو هفته ام به حدود ۱۰۱ ساعت در هفته رسیده٬ بایست حدود ۷۲ ساعت کار میکردیم ولی این هفته سه تا شیفت ۱۴ ساعت دادم اون هم توی بخش داخلی با همه سدیمهای بالا و پایینش و دیگوکسین و انوکسپارین... یک واقعیت بسیار زیبا این هست که Cloxane  وارد شده از کشور چین به اینجا چند بار شوک آنافیلاکتیک در امریکا و آلمان نشام داده برای همین این دارو رو از توی بخش ها جمع کردند و این یعنی دردسر و چک INR  برای همه مریضهای توی بخش که برای درمان پروفیلاکتیک روی Clexane هستند و یک دردسر دیگه که این مملکت به Clexane وابسته هست و  میزان ذخیره  داروی هپارین مثل Clexane اینجا بالا نیست و حالا که این دارو مصرفش منع شده ٬ نمیدونن که چی کار بایست بکنن ؟؟ آیا به همه مریضها هپارین به عنوان پروفیلاکتیک داده بشه؟؟؟ یا اینکه این کار رو نکنن؟؟ فقط این رو میدونند که با کمبود ۱۰۰٪ هپارین در چند ماه آینده روبرو بشوند؟؟؟

بسیار دلمان یک صبح را میخواهد که باهول از خواب بیدار نشویم و صبحانه را در تختخواب میل کنیم و هی از این دنده به آن دنده بشویم!!! یعنی میشود؟؟؟


سلام این جا من مینویسم .از نا کجا آباد که باید برم. 20 روز دیگه!!!!

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

آرشیو وبلاگ
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385

پیوندها
بازتاب نفس صبحدمان
لبخند چشم تو
IMG
آبی ، خاکستری، سیاه
یاد روزهای خوب
یک پزشک
گیلاسی
شعرواره
بامداد شب یلدا
آ-د-ت
محراب سرخ
ارسلان
گاه نوشت
تبسم خدا
اخبار وبلاگ ها
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
:: طراح قالب::


  RSS  
پرشین وبلاگ